تبليغاتX
گمنام(دیده بان بصیرت)
گمنام(دیده بان بصیرت)
مجهولون فی الارض معروفون فی السماء
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 توسط در جستجوی گمنامی-یافاطمه الزهرا "س"

 شکر لله که امسال هم شهدا طلبیدنو علی رغم سربازی قسمت شد که از ۱۸ اسفند ۹۰ تا ۷ فروردین ۹۱ رو تو اهواز باشمو چند تا افتخار داشت این روزسفر ...

یکی همین زیارت چند باره ۲۲شهید تازه تفحص منطقه برون مرزی فاو که قسمت شد و در معراج باز شد و شهدا رو بی واسطه نی های حصار کرده زیارت کنیم که هزاران بار حق متعال را شکر و سپاس.

دومی هم که وقتی داشتیم از اردبیل حرکت می کردیم یکی از بچه ها گفت"اکبر اومد و این امانتی رو داد که بهت بدم بعد از جیبش یه چیزی درآورد و بهم داد وقتی دقت کردم دیدم...

 یازهرا...

 پیشانی بند شهید که از قسمت وسط پیشونیش پاره بود و هنوز گره روش بود و گل های خشک شده یه آن کلا از عالم پرواز کردم بعدها تو معراج گفت که پیشانی بند یکی از همین شهداس که خودم با دست خودم از پیشونیش ورداشتم و احتمال می داد که تیر خورده و از وسط پاره شده چون گره سالم بود و گفت نمی دونم چی شد بهت دادم ولی قدرشو بدون چون شهید با دستای خودش اینو گره زده...

حال مثل گنجی دارمشو شده تکه ای از وجودم..."

سومی هم که توفیق همراهی سردار جلیل بابازاده فرمانده سپاه حضرت عباس(ع) استان اردبیل...

که عجب خاکی و با مرامه این سردار که بدون درجه آمده بود...

 یاد لحظه آمدن شهدای گمنام در اردوگاه انصارالحسین (ع) سرعین افتادم که درجه هاش رو باز کرد و گفت مردم من خجالت می کشم چون وقتی با ایشون هم رزم بودیم درجه ای نبود فقط برادری و برادری و تقوا... "

گفتم سردار چرا تو پارکینگ شلمچه اونم رو آسفالت وسط مردم نشستی...

 گفت:"بیز اردبیللیلر عادتیمیزدی دسته نین وسطینده ایلشغ و حاجت آلاغ..."

و لحظه ای که ۲دستشو (ببخشید یه دستشو چون اون یکی دستش فدای ولایت شده و از مچ قطعه رو بالا آورد و مردم دوروبرش شاید دعای شهادت...."

حال شهدا دارن میان اردبیل ... هرکه دارد هوس کرب وبلا بسم الله...

 

چه شبی بود ! برای مادرشان روضه گرفتند ... ما را هم ...

از دست پست ما به عرش هستی پر گرفته اند و برای من همین کافیست

 آن شب وعده ی سلام به مادر گرفته ام...

؟؟؟این حکایت تا کی ادامه دارد؟؟؟

 

 

تفحص

وداع شهدا

 

وداع شهدا

وداع شهدا

عکسای بیشتر در ادامه مطلب...


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 توسط در جستجوی گمنامی-یافاطمه الزهرا "س"

عده ای از خادما یه عهد خوبی با شهدا دارن " برا اینکه توفیق بشه و در رکاب شهدا باشن از وقتی که خبر شهدا رو بهشون میدن روزه می گیرن تا روز تدفین ... آخه جالبه موضوع به اینجا ختم نمی شه و به خاطر اینکه به شهدا بگن که ما از دستتون خسته نیستیم و به شکرانه توفیق خادمی و دررکاب شهدا بودن حداقل ۵روز هم بعد خاکسپاری این عهدشونو ادامه می دن..."

حداقل کاریکه می شه تا شهدا بیان انجان داد اینه که وقتی روبه روی تابوت مطهر ایستادی و خواستی بگی سلام خوش اومدین -طوری نشه که شهید بگه ... آره حداقلش این چند روزو یه صفایی به ابن باطنمون بدیم...

شهدای گمنام موجود در استان و کشور و کل شهدا رو فراموش نکنیم ...

خب چیه مگه شهدای گمنام مال همه مردم ایران هستن و هیچ کس باهاشون احساس غربت نمی کنه و انگار تکه ای از وجود خودشونه...

یادمان نره که" ای شهدا برای ما حمدی بخوانید که شما رنده اید و ما مرده..."

حداقل یه شب جمعه ای رو یا نشد روز دیگه به زیارتشون بریم و واسطشون قرار بدیم که چون روسفیدای عالمن کمکمون کنن میزبان خوبی براشون باشیم...

خادمای کمیته اجرایی یه عادت ویژه ای دارن هر شهر و دیاری بخوان برن یا هر برنامه ای رو و حتی همین شهدای گمنام رو موقع رفتن و آمدن اذن می گیرن و گزارش می دن...این وقتی وارد جاهای دیگه و شهرای دیگه می شن هم تکرار می شه البته در حد توان و مقدورات...

اگه می خواین شهدا ویژه بهتون دست بدن بر وجود نازنین بی بی فاطمه زهرا"س"  متوسل شید..به خدا ما هرچی داریم از این شهداس و خانم فاطمه زهرا"س" و فرزندان معصومشون(ع)...

" یا فاطمه روز حشر ستاری کن-دلسوختگان خویش را یاری کن-ما با همه گفته ایم که با زهراییم-بی بی تو بیا و آبروداری کن"

البته حساب حضرت رسول"ص" و حضرت امیر(ع) سواست و کلید سعادت...

" به ذره گر نظر لطف بوتراب کند-به آسمان رود و کار آفتاب کند"

راستی ما اردبیلیا رو با چی میشناسن..."ابالفضل عاشقی مشکلده قالماز-دنن لبیک حسین لبیک ابالفضل"

خب سرتونو در نیارم ...

یه یازهرایی بگو و اگه استان اردبیلی ما رو همراهی کن تو مراسمات و دعامون کن...

اگه هم که از شهرهای دیگه ای بدون" بعد منزل نبود در سفر روحانی..." ما نایب الزیاره همتونیم...

" پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم -اما واقعیت این است که شهدا مانده اند و زمان ما را با خود برده است..."

یازهرا"س"

نگارش در تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 توسط در جستجوی گمنامی-یافاطمه الزهرا "س"

 اين بار شهدا رو از پاويون تحويل گرفتيم و در حضور اندك مسئولين استان ولي با حضور خادمين شهدا و گروه موزيك تيپ 37 و بعد توسط آمبولانس ها انتقال به حسينيه ثارالله...

شهدا چند روزي زودتر تشريف آورده بودن...

معراج شهدا در حسينيه آماده شد و سيل عظيم عاشقان و زائران شهدا به حسينيه سرازير مي شدن..

برنامه بعدي ، حضور شهدا در جمع فرماندهان و هيئت رئيسه و رزمندگان سپاه و گردان هاي عاشوراي استان در اردوگاه انصارالحسين (ع) سرعين بود...

متاسفانه يكي از آمبولانس ها خراب شد كه مجبور شدم باهاش برم و خلاصه بعد كلي كار به سختي رسيديم اردوگاه ولي انگار اينم حكمتي داشت...

وقتي رسيديم متوجه شديم كه 45 دقيقه است كه همه رو پا وايسادن و انتظار شهدارو مي كشن و عجب لحظه پرشكوهي بود وقتي تابوت مطهر شهدا بر دوش هم رزماشون بود...

نوبت به سردار رسيد ... همهمه اي شد...

چرا سردار داره درجه هاشو در مياره...

چي شده سردار تو حالت طبيعي خودش نيست...

سوالا و نگاها بيشتر و بيشتر تا اينكه  سردار شروع به روايت كرد...

هم رزما من از روي اين شهدا خجالت مي كشم...

آخه وقتي با اينا هم رزم بوديم درجه اي وجود  نداشت مگر محك الهي كه تقوا بود و برادری و خلوص...

حال انصافا چطور مي تونم جلوي اين شهدا درجه رو نگه دارم...

تاسوعا و عاشورايي به پا شده بود و ديگه سكوت و مداحي حسن فتحي و بهروز سرباز اين فضا رو دو چندان كرد و ياد شباي عمليات زنده شد...

خيلي سخت تونستيم شهدا رو ازشون جدا كنيم و بياريم تا به برنامه  دانشگاه برسيم...

بين دو برنامه فرصتي بود كه يكي از بچه ها پيشنها خوبي داد...با شهدا مي ريم  زيارت شهداي گمنام و باز محشري بود اين زيارت...

شهدا توفيق داده بودن كه به دعوت هيات مكتب الشهدا راهي دانشگاه محقق شن...

همه بودن از هر قشر،صنف و تشكلي، خواهر و برادر همه دور يه علم جمع شده بودن در برنامه شبي با شهداي گمنام...وقتي رسيديم دانشگاه ، دبير مكتب محمدرضا شروع به ارائه گزارش و خير مقدم كرد و " رواق منظر چشم من آشيانه توست ، كرم نما و فرود آ كه خانه خانه توست" تو همين اثنا بود كه در آمبولانس باز شدو تابوت مطهر شهدا ...

ديگه هيشكي سر از پا نمي شناخت همه بودن...فضاسازي معنوي و دفاع مقدسي دانشگاه رو تبديل كرده به كربلاي ايران...شهدا تو حلقه دانشجويان وارد مسجد دانشگاه شدنو... قيامتي بود حتي اساتيد و كاركنان دانشگاه هم در حلقه طواف شهدا گرد هم آمده بودند...وهمان شب شد سند بسيار زريني در دفتر ايام دانشگاه و اساتيد و دانشجويان و كاركنان...هنوزم كه هنوزه وصف اون شب سينه به سينه در ميان دانشجويان روايت مي شه...

 وقتي خواستيم شهدا رو انتقال بديم برا مراسم صبحگاه مشترك نيروهاي نظامي و انتظامي ...

علاوه بر اينكه با تشريفات خاصي شهدا از حسينيه ثارالله تا قرارگاه فرماندهي نيروي انتظامي جلوي كاروان اسكادران موتوري ،بعد ماشين ما،بعد 3آمبولانس تشريفاتي شهدا بعد ماشين فرماندهي و پشت سرش ماشين ويژه يگان امداد و باز اسكادران موتوري كه هر بريدگي يا تقاطعي مي رسيديم نيروها به خط بودن و با احترام نظامي ما رو بدرقه مي كردن تا داخل ...

وقتي بعد ورود نماينده محترم ولي فقيه در استان و اعضاي شوراي تامين در معيت استاندار در حال سان ديدن و بعد استقرار در جایگاه...

فرمانده میدان: کل میدان به احترام خون شهيدان خبر دار ...

همه طبق معمول نظر به راست كردنو به جايگه شهدا احترام كه ناگهان ...

شهدا كه  داخل آمبولانس بودن رو يگان امداد با ابهت خاصي براي سان و استقرار در جايگاه آوردن كه ...

يه آن تمام ميدان به سكوت عجيبي رفت و 3 تابوت مطهر شهدا بر روي  دوش 12 نفر درحال سان ديدن از نيروهاي حاضر در ميدان بودن...

 ديگر نظام شده بود هق هق و صداي گريه اي كه از تمامي نيروها درآمد واقعا صحنه عالي بود از پيوند و شرافت نيروهاي نظامي و انتظامي استان كه در عين وقار و نظم خاص ، عواطف خود را  خاضعانه به مقام شامخ شهدا نثار كردند...

جالب اينكه اون روز بر خلاف رسوم و قوانين نظامي پرچم زرد آزاد باش از جايگاه به بعد شهدا انتقال و نيروها علي رغم خستگي به خاطر حضور شهدا رژه بعد جايگاه كه هميشه راحت بود را بسيار پر طنين اجرا كردند.

شهدا  توفيق داده بودن كه به پادگان تيپ 40 مستقل پياده در ايستگاه سرعين قدم بگذارن ...

و پيام آور عزت و شرف به هم رزمانشون باشن واقعا كمتر جايي اين عشق و محبت و نظام ارتش ما كه به گفته امام اسلاميست و دين خود را به نظام ادا كرده ديده مي شود...

 از همان بدو ورود به پادگان تا خود حسينيه تقريبا نيم ساعت طول كشيد كه برسيم در اول كه دژباني اصلي منطقه نظامي و درب بعد مسكونيست...

  هيئت رئيسه فرماندهي استقبال ويژه از كاروان شهدا و سپس فرمانده گروه تشريفات تكاوران پرطنين  به طوري كه ضرب پايش همه را از جا مي كند و به خود وا مي داشت كه هر چه داريم از شهداس به استقبال آمد و بعد خير مقدم دستور نگون فنگ رو صادر و سرنيزه ها به غلاف و اسلحه ها برعكس ،12 نفر شهدا رو تحويل گرفتن اين گروه تشريفات به طرفين شهدا رفته و با همان نظام شهدا رو مثل پروانه دور شمع همراهي نمودند...

 كه نوبت رسید به گروه موزيك با اون فرمانده غيورش كه شايد كمتر كسي باشه تو اردبيل كه رو نديده باشه يا از اوصافش نشنيده باشه احترام و آهنگ كجاييد اي شهيدان خدايي و در طول مسير بدون خستگي مارش مخصوص عزاي شهدا رو نواختند .

من بخاطر هماهنگي حسينيه مجبور بودم  با جناب سرهنگ ماهيكار روابط عمومي تيپ جلوتر برم كه صحنه اي منو تكون داد..

 از خود ورودي پادگاه تا حسينيه كه مسافت خيلي زياديه سربازان با لباس رسمي با احترام نظامي در انتظار شهدا بودن و هر 2 متر دو فر مقابل هم طرفين خيابان ايستاده بودن و هنگام حضور با حترام نظامي شهدا رو بدرقه و بعد رد شدن به پايين پاي شهدا با همان نظام جهت همراهي شهدا آماده خلاصه رسيديم به حسينيه كه اوج برنامه ايشون بود و با موزيك ويژه وارد حسينيه و در حلقه  سربازان قرار گرفتن...

نكته جالب اين بود چون محيط نظاميه يكي از سربازان اومد با احترام و ترس خاص كه گفت مي تونم سوالي بپرسم ...

باتبسمی جوابشو دادم ...

گفت اينا چيه روي تابوت نوشتن كيا نوشتن...

گفتم درد دل مردمه ...

گفت ما هم مي تونيم ...

گفتم باشه...

 نمي دونيد عجب صحنه ای بودید ...

شهدا رو طواف می کردن و همه تو نوبت بودن تا درد دلشونو بنويسن...

 نزديك كه شدم يكي از دوري خانواده مي گفت...

 يكي از سختي دوران وظيفه...

 يكي از مرخصي و ديگري از ...

بين همه اينها نقطه مشتركي وجود داشت اعتقاد به استجابت به دعا و توسل به روسفيدان عالم ...

خلاصه شب وداع رسيدو مجبور بوديم كه شهدا رو شبونه ببريم مسجد ميرزاعلي اكبر مرحوم..دم دماي اذان صبح  بود كه را ه افتاديم با حاج فرهاد پشت تويوتا  نشستيمو شديم محافظ ...

شهدا رو دست چپ محراب جابجا كرديم و وداعي چند... برای آماده سازی محل تدفين برگشتيم حسينيه...

جالبه خادم مسجد بعدا تعريف مي كرد كه نماز صبح اون روز هم حال و هواي ديگه اي داشت...

یازهرا"س"

نگارش در تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 توسط در جستجوی گمنامی-یافاطمه الزهرا "س"

اوج فتنه ها بود كه شهدا بعد چندين مدت قدم بر ديدگان دارالارشادي ها نهادند...

متاسفانه  علي رغم هماهنگي هاي اعلام شده شهدا در نهايت سكوت و غربت وارد اردبيل شدند و يكي از پاسداران حفاظت فرودگاه مي گفت كه هر چي منتظر شديم نيومديد برا تحويل شهدا برا همين تويوتا رو با گلايور تزيين و خودمون با گريه و آه شهدا رو تحويل و آورديم حسينيه حفاظت...همه در بهت بودند...

ماشين ها رو آماده كرديم و بعد جاگذاري حجله ها و گل آرايي سريع به سمت تحويل تئوپان و تابلو مشخصات سن و محل شهادت شهدا در كارگاه جعفر رفتيم كه خبر دادن شهدا رسيدن سريع بياين...

مجبور شدم ماشين ها رو بفرستم برن فرودگاه..

.در 3جا ماشينا آماده مي شدن"گلفروشي براي گل آرايي-حسينيه ثارالله براي كتيبه عزا و ساتن كف و فضاسازي جبهه و دفاع مقدسي و كارگاه سوم  براي تابلو مشخصات" هركدوم از اينا 15 دقيقه با هم فرق داشتن و 3گروه مشغول كار خلاصه ماشين اول كه رفت علي رغم هشدارها از رو پل رد شده بود كه تابلو به خاطر عدم خشك شدن ، ترك برداشته بود...

تو مسير فرودگاه از يه طرف دلمون برا شوق وصل و زيارت شهدا بي تابي مي كرد از طرف ديگه هم مردم منتظر بودن برا استقبال و از طرف ديگه ...

آره راننده گزارش مي داد...3تا گل افتاد...پيشاني بند...4تا ديگه...اينجوري بريم باد هرچي رشته بوديم پنبه مي كنه...

تسبيح تربت رو برداشتمو ذكر مي گفتم...

لاحول ولا قوه الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين...

ماشيناي شهدا رو  گفتم جلو تر آرام حركت كنن ما از پشت سر ميايم...

هر گلي كه مي افتاد بند دلم پاره مي شد...

خلاصه رسيديم فرودگاه و حسينيه حفاظت كه همه از ديدن ماشينا شوق كرده بودن...

تجربه اول بچه ها بود بخاطر همين 3بار جابجايي داشتيم يعني شهدا رو اشتباهي مي ذاشتن تو ماشين بعد جابجا...

تو اين حين اونقد ديگه نخ تسبيح تربت دووم نياورد و پاره شد چون عجله داشتم به يكي از بچه ها سپردم جمعش كنه...

كار كه تموم شد گفتم فلاني اون تسبيح ما رو بده...

گفت: كدوم تسبيح مگه مال اون خانومه نبود...وقتي جمعش كردم يكي از خواهراي حفاظت اومد گفت ميشه تسبيح رو بدي من ...منم ديگه فكر كردم مال ايشونه دادم رفت...

يه نكته جالب اينكه وقتي شهدا رو تحويل خواهرا دادن مقابل حسينيه ثارالله ، تو شلوغي و شوق زائران شهدا يه آن مسيرو اشتباه رفتنو متاسفانه علي رغم اينكه چند تايي از خواهرا تو جوي مقابل حسينيه افتادن " ولي  درد و بجون خريدنو تابوت رو با متانت خاصي و بدون اينكه از دستشون بيفته تا زيننبيه تشييع كردن"

خلاصه شب شد و دستور دادن كه حسينيه خالی شه و ماهم بريم بيرون ...به هر دري زديم حفاظت اجازه نداد...تا اينكه دست به دامان سردار و حاج شفيع حسيني شديم كه به زور اجازه دادن كه شب رو با شهدا باشيم...

جاتون خالي اون شب چند تا از بچه هاي مكتب الشهداي محقق به خيال شبانه روز بودن حسينيه ثارالله اومده بودن ثارالله كه با كمال تعجب رفتيم و بدون دردسري اومدن داخل...بعد زيارت تازه افسرشب فهميد قضيه چيه كه گفت كي شما رو راه داده و دردسر باز شروع شد... شبانه به حاج شفيع حسيني زنگ زديم و زابه راه كه مشكل داري ايشونم با سعه صدر جواب و مشكلمون رو حل كردن...

فرداش صبح سردار همه رو تو ثارالله جمع کرد تا شهدا رو زيارت كنن...

سپس خودش جلودار شد تا شهدا رو تا چهارراه حافظ بدرقه کنه...

يادمه به هر شهر و بخش و روستايي مي رسيديم بساط قرباني،اسپند و تشريفات نظامي به راه بود ...حتي مردم مشگين اومده بودن سه راه فخرآباد...اصلا گويي روي داغ فتنه و انتخابات ،آب سردي ريخته شده بود و همه يك دل شده بودن...

واقعا راست بود كه شهدا اومده بودن تا روح تازه ای در کالبد جامعه  بدمند...

رسيديم گرمي ...

ديدم يه پسربچه اي از باباش پرسيد:بابا اون كوله پشتي و قمقمه مال كيه ؟چرا گذاشتن اونجا؟كه گفت : پسرم اونا برا شهداس برا همين نشونه هاشونو گذاشتن تا منو شما حتي اگه خودشونو نتونيم ببينيم اينا نشون راهه باشه تا كج نريم...

صحنه ها بسيار عجيب بود...

مادر شهيدي كه وقتي سواره بوديم سواره بود و وقتي حتي براي چند لحظه توقف داشتيم حتي برا آماده سازي قبل ورود با پاي پياده لنگ لنگان و سینه زنان  تكيه بر همراهاش خودش رو به شهيد مي رسوند...درعجب بودم كه از رضي تا پارس آباد از اين كارش خسته نشد...

يا پسر بقول ما فشني كه پرچم ايران رو از گردنش بصورت شنل آويزون كرده بودو با موتورش نقش اسكادران تشريفات رو برا ما به اجرا در آورد...

احترام نظامي ماموران نيروي انتظامي پاسگاههاي بين شهري... يا تحويل پست جلوروي نيرو به بخش ديگر با احترام خاص ...

يادم نمي ره شب دفن كه با بچه ها رفتيم محل تدفينو كربلايي اباصلت يه روضه مشدي و ديگه بچه ها بودن و خلوت در نيمه شب قبور مطهر شهدا...

وقتي برگشتيم داد و هوار بچه هاي صداو سيما دراومده بود...آخه به ما گفته بودن رفتني خبرشون كنيم كه همه بچه ها بي سر و صدا اومده بودنو به قول خودشون نمي خواستن سوژه بشن، در وضعيتي كه همه برا سوژه شدن با هم مي جنگن...

روز تشييع اذان زدو نماز جماعت خادمين به امامت اباصلت خيلي حال داد ...همه تو اين كار بچه ها مونده بودن برا همين از 10 نفر به چندين نفر افزوده شد...

خاطره: وقتي برگشتيم اردبيل و فيلم تشييع رو تو خونه گذاشته بودم كه خانوادگي ببينيم...

يهو 2تا پاي برهنه رو نشون داد كه همش چسب زخم خورده بود كه مادرم يه لحظه گفت:ننون اولسون بالا گوره سن كيمين بالاسيدي،اوقده ايغ يالين يرييب اياغي يارا اولوب...

سريع كشيدم فيلمو جلو و پاهامو از نگاهش دزديدم چون فيلمبردار صدا و سيما حقيرو كرده بود سوژه جمعيت...

                    یازهرا"س"

نگارش در تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 توسط در جستجوی گمنامی-یافاطمه الزهرا "س"

اهواز(معراج شهداء پادگان شهيد محمودوند) بهار1389

 حوالي 1بامداد بود كه سرهنگ عشقي در معراج رو باز كرده بود و خادما داشتن بي واسطه شهدا رو زيارت مي كردن ...

همه رفتن داخل اونم به اصرار و داد كه نوبت رو رعايت كنيد...

فقط من بيرون بودم ...سرهنگ عشقي صدام كرد گفت اگه ببندم ديگه باز نمي شه ها .. سريع بيا زيارت كن...

پاهام مي خواست بره ولي دل نمي ذاشت...يه آن گفتم اگه لايق باشيم چندتا از اين شهدا ميان شهرمون به نمايندگي زيارتشون مي كنيم...خنديد و گفت : ببينيم و تعريف كنيم...

دلم شكست ...

رفتم دخيل ضريح(ني حايل) شدمو درد دل ...

اردبيل(2شهيد گمنام گرمي) بهار(فاطميه دوم) سال 1389

سنگ تموم گذاشته بوديم ...

قریب  200 نفر از پاسداران سپاه حضرت عباس(ع) استان اردبيل،گروه تشريفات رسمي-نظامي سپاه كه وقتي مسئولين عالي رتبه نظام تشريف ميارن برا استقبال مي رن،مديران لشكري و كشوري استان ودر راس استاندار ، همه آمده بودند برا استقبال و ديگه پاسداران حفاظت از خوشحالي تو پوست خود نمي گنجيدند...

اين بار ماشين شهدا رو تو پاركينگ حسينيه حفاظت آماده سازي كرديم..

ببار اي بارون بيار، بر دلم شعله كن خون ببار...

آره تو همون بارون از پاويون تا حسينيه حفاظت تابوت مطهر شهدا روي دست تشييع شدند...

حركت به اردبيل و مسجد سرچشمه و حضور خادمين رضوي و پرچم منور گنبد امام رضا(ع) به بركت شهدا زينت بخش مجلس...

صبح حركت به گرمي...

روستاي بنه پياده جلوتر كه از مردم عذرخواهي كه بايد بريم گرمي...

ولي صحنه اي ما رو ميخ كوب كرد...

چندين متر مانده به روستا، بچه هاي روستايي با لباس مدرسه هركدام توبره اي به دست منتظر ورود شهدا...

يازهرا"س"...

بهشت را به عينه ديدم...

طرفين جاده گلباران بود و ماشين شهدا در فوج گلهاي وحشي و رنگارنگ دست چين شده توسط كودكان معصوم...

مي گفتن كه چند ساعتيس منتظرن...

روز تدفين شد و قرار بود پدران شهداي جاويد الاثر خودشون با دستشون شهدا رو به خاك بسپرن...

مونده بوديم چطور بهشون بگيم كفشاشونو از پا بكنن تا اينكه با حرمت رفتيم بند كفشارو باز كرديم و جوراب هاشون رو تك به تك درآوردمو به تبرك از طرف شهيدشون بر پاهاشون بوسه زدم تا شايد درد تنهايي كمتر احساس...

يكي از پدرا گريه كنان گفت پسرم تو هم پسر مني ولي كاش پسر خودم بود پاشو راضي به زحمت نيستم تو هم پسر من اينا هم پسر من هستن...

خدا رو شكر كه اين عزت رو به ما داده ...

آه از نهادم برخواست که عجب حق است که زمان ما را با خود برده است...

گفت خيلي وقته كسي ازشون ياد نكرده و اين گريه شوقه...

هيچ وقت نمي تونستم ...

يعني به خودم اجازه نمي دادم برم داخل قبر شهدا وبا دست خودم تدفين...

ولي نمي دونم چي شد كه اين بار خودم داخل گود بودم و دستان نحيف پدران شهدا توان برداشتن اون پيكرهاي سبك رو هم نداشت ...

به زور پدر رو از زير لحد جدا و بند كفن شهيد رو به تبرك برداشتم...

***اون روز بعد تدفين حاج حسين گفت كه  گمنام بيا برو داخل اين تابوت هم مزه تشييع رو دوش مردم رو بچش هم متبرك شو ...

منم رفتم ولي يه لحظه ديدم انگار تو هوا ولم كردن...

با تابوت محكم خوردم زمين و خنده بچه ها كه مي خواستيم ببينيم تابوت اگه از دست مردم افتاد دووم داره يا نه...

عجب افتخاريست تشييع در تابوتي كه شهيد باشي و بر دوش مردم...

وقتي 2شهيد گمنام گرمي رو تشييع كرديمو برگشتيم اردبيل طبق معمول مشغول خوندن دل نوشته هاي مردم روي پرچم و نايلون  تابوت شريف شهدا بوديم كه يه آن ديدم صداي حاج حسين با يه طراوت و طنين خاصي بلند شد كه وقتي رفتيم ديديم كه داره يه متني رو مي خونه كه  از روي نايلون بدون تلخيص براتون مي يارم :

" اللهم ارزقني عقلا كاملا،اللهم ارزقني شوهرا طيبا صالحا،ربنا قبلني من ازواجنا و ذرياتنا قره عين و جعلنا للمتقين اماما،اللهم اجعل شاملي في عبادك..."

یازهرا"س"

نگارش در تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 توسط در جستجوی گمنامی-یافاطمه الزهرا "س"

تبريز(خانه دانشجويي) پاييزسال 1387نيمسال اول

صداو سيماي شبكه سهند تبريز در حال پخش آهنگ " خداحافظ اي قصه عاشقانه،تو را مي سپارم به ميناي مهتاب ،تورا مي سپارم به دامان دريا، اگر شب نشينم،اگر شب گذشته ، تو را مي سپارم به روياي فردا" رو پخش مي كرد كه اعلام كرد فردا تشييع پيكر  مطهر شهداي گمنام در دانشگاه تبريز...

خلاصه با سيد احد شديم يه گوله آتيش... همون ساعت ديناميك داشتيم با دكتر فرزين پاك نيا كه اگه سرش مي رفت  حتي يه ديقه تاخيرو قبول نمي كرد چه برسه به غيبت...

خلاصه سيد رفت و به سختي به بهانه پول پيش و قرارداد خانه از استاد وقت گرفت كه داشتيم مي اومديم بيرون صابخونه زنگ زد وگفت فردا مي تونيم همديگرو ببينيم كه ما هم از خدامون شد...

خلاصه جاتون خالي رفتيم دانشگاه تبريز و تشييع بسيار ويژه شهداي گمنام...

يه نكته خيلي عالي بود ، اونم اينكه درست موقع اذان حدود 500متري داشتيم تا محل تدفين ولي صداي اذان بلند شد و كاروان شهدا ايستاد و به ياد ظهر عاشورا همه وضو گرفتند و نماز اول وقت و بعد ادامه تشييع...

البته ما بخاطر اینکه باید برمی گشتیم دانشگاه مجبور شدیم زودتر بریم محل تدفین رو ببینیم که خادما نذاشتن...

دلم شکست و آرزو کردم که جای اینا خادم بودم و مقرب شهدا...

نكته جالبتر اينكه به حرمت شهداي انقلاب دانشگاه در محل شهادت دانشجويان انقلابي توقف و سكوتي حكمفرما شد و از همه قشر بودند در تشييع از همه قشر...

همونجا عهد كردم كه اگه قسمت شد طرح ويژه اي برا ماشين حمل شهدا كار كنم كه...

یازهرا"س"

نگارش در تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 توسط در جستجوی گمنامی-یافاطمه الزهرا "س"

چيه مهدي دم عيدي هم ول كن ما نيستي چي شده...

مهدي(با شور و حال خاص) :

مي خوام بفرستمت بري راهيان نور و خادمي شهدا رو كني ...

گمنام:

ول كن بابا مسخرمون كردي منم فكر كردم اين همه راهو دم عيدي منو كشونده كه حداقل سفر مشهد و قم رو بهمون مژده بده  كه هم فاله هم تماشا،هم زيارت و هم سياحت ... 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 توسط در جستجوی گمنامی-یافاطمه الزهرا "س"

سلام به خادما و عاشقاي شهدا مخصوصا از نوع"معروفون في السماء و مجهولون في الارض"

آره بازم نسيمي جان فزا مي آيد...

راستش حقير يه خادم گمنامم... ببخشيد گمنامي درجه اولياءالله است...

يك، دو ،سه تصحيح مي كنيم...

حقير يه خادمي هستم كه هر چي مي خوام گمنام باشم نمي شه چون جنگ نرم و افسري يه جوري شده كه بايد تن به تن وارد عمل بشي و بعضي جاها مجبوري بشي تابلو تبليغاتي مبارزه جنگ نرم حالا از راهيان نور بگير تا كفن پوشيدنو ...

والا از خدا پنهون نيس از شما چه پنهون هرجا ميريم اولين سوالي كه به ذهن هر مخاطبي مي رسه مي گه چي شد اينجا رسيدي...


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 توسط در جستجوی گمنامی-یافاطمه الزهرا "س"

این عکسارو توفیق شد و بعد زیارت شهدا بدون حصار نی گرفتم... اول یه عکس از اکبر وحیدی خودمون بعد هم که سفره هفت سین و ...

باورش سخته ولی ۱۱ نفر از این شهدای گرانقدر دارن میان اردبیل...شهدا درسته نالایقیم ولی کریمی کنید و ...

در کوی نیک نامان مارا گذر ندادند

گرتو نمی پسندی تغییر ده قضا را

 

عکسای دیگر در ادامه مطلب...


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 توسط در جستجوی گمنامی-یافاطمه الزهرا "س"

  شهرستان مشکین شهر : 5 شهيد گمنام

والفجر8-فاو-21ساله

 والفجر8-فاو-17ساله

والفجر8-فاو-21ساله

 والفجر8-فاو-20ساله

تک دشمن در سال67-فاو-18ساله

شهرستان نمین: 3 شهيد گمنام

خیبر مجنون-19ساله

 والفجر8-فاو-23ساله

خیبر مجنون-24ساله

شهرستان بیله سوار:3شهيد گمنام

خیبر مجنون-23ساله

 خیبر مجنون-22ساله

تک دشمن در سال67-فاو-20ساله

 

یازهرا"س"

درباره وبلاگ

در جستجوی گمنامی به عشق
خانم فاطمه زهرا"س" و درانجام فرمان ولی فقیه یعنی "دیده بانی بصیرت"

روی بنما و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما که دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گوبیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وانگهانم به لحد، شهید و دلشاد ببر

مرغ باغ ملکوتم ، نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

یارب از عالم هستی ، فقط این بس مارا
عالم السجن بود چشم کرم برتو،کریما مارا

خدای من!کریما!می دونم که الان زنده ماندن و جهاد اکبر سخت تر از شهادت و رفتن است ولی خودت ما رو تو این وادی معروف کردی -مگر نه این است که گفتی من عشقه عشقته... حال ببین درماندگی و بیچارگی ام را -آخر سر نتوانستم دوام بیارم و دیگر از نوشتن روی کاغذ خسته ام پس مجهولی خود در رضای و کوی تو را بر همگان داد می زنم که شاهد باشند-خدایا به اسم اعظمت-به محمد به علی به حسین به حسن و خانم فاطمه زهرا"س" قسمت می دهم و ایشان را به شما و هر دو را به ائمه معصوم و شهدا که اگر شهیدم نکردی باید که در دنیا و آخرت رضایتت از من را خودت نصیبم کنی که خودت گفتی"از تو حرکت از من برکت"چه روزهایی که درآتش سوزان اهواز سوختیم ولی سوختن دنیایی و برگشتیم و دست خالی"این رسمش نیست".من حاضرم جهنم دنیا و آخرت را به جان بخرم ولی رضایتت را بدست آورم.

خدایا درسته لیاقت نداریم ولی از اول وجودم در دنیا در گوشت و خون خود عشق به شهادت را احساس می کنم تو را به "کن فیکون" که خودت در سوره یس یادمان دادی در این مورد هم یه گوشه چشمی و "کن فیکون بحق المهدی بحق المهدی بحق المهدی"...

آی شهدا خودتون می دونید که حق الناس چیزیه که به این راحتی خدا حلال نمی کنه و شرطش انسان بودن است " ناس یعنی مردم-مردم یعنی انسان و بعضا می گویند تمام خلق خداوند متعال" حال اگر اشتباه نکنم ماهم خلقی از خدا و داخل انسانها به لطف شماییم پس یادتان نرود حال که به این وادی مارو کشوندین و ماهم در حد وسع نوکریتون کردیم بی هیچ چشمداشتی-آروم وایسا ماکه معصوم نیستیم شاید ریا باشد شاید کسی رو اذیت کردیم شاید با تمجید -خوشحال و با نقد و تنبیه -خشمگین شدیم ولی این وسع ماست که " لا یکلف الله نفس الا وسعها" پس اگر ظرفیت و وسعمان کم است برکت بخشید وگرنه به خانم فاطمه زهرا"س" حلالتون نمی کنم...ولی مردی کنید دیگه آخه چیزی از شما کم نمیشه ...

البته یادم نرفته می دونم که حق شما برگردن ما خیلی زیاده ولی دیگه از شوق عطش-خستگی دیگه داریم به وادی جنون می رویم... دستمان را بگیرید....

ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده...

در کوی نیکنامان ، ما را گذر ندادند
گرتو نمی پسندی ، تغییر ده قضا را.

خداوندا مرا برای نیل به آن هدفی که مرا آفریده ای ، فراغت و فرصت ده.
خانم فاطمه زهرا(س)

اللهم احیینی سعیدا و توفنی ، شهیدا.

مجهولون فی الارض، معروفون فی السماء.
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه